نوژان نفس من نوژان نفس من ، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 25 روز سن داره
ژوان جون ژوان جون ، تا این لحظه: 9 سال و 11 ماه و 4 روز سن داره

نوژان نفس مامان وبابا

همایش شیرخوارگان حسینی

روزجمعه 92/8/17مصادف باچهارم ماه محرم روزبرگزاری همایش شیرخوارگان حسینی بود. ماهم تورابه این همایش بردیم .متاسفانه کمی دیررسیدیم ولباس کوچکی که به نام  حضرت علی اصغر(ع) بودبه تودادن که متاسفانه پیرهنش تنت نشدمافقط شلواروپیشانی بندآن رااستفاده کردیم . ان شالله همیشه درپناه حضرت علی اضغر(ع)سالم وسلامت باشی . ...
21 آبان 1392

8ماهگی

دخترگلم ببخشیدکه دیربه دیروبلاگت روآپ می کنم چون اصلافرصت نمی کنم بیشتروقتم باتوی عزیزترازجانم می گذرد. ...
15 آبان 1392

نوژان درشهریورومهرماه گذشته

92/6/25 :  وقتی که شب باهم بازی می کردیم گفتم نوژان دست بده که دستهای کوچولویت راآوردی وبامن دست دادی چقدرذوق کردم وخوشحال شدم. 92/7/6 :   مدتی بودکه دیگرصبحهافرنی وتخم مرغ نمی خوردی به همین خاطرویداخاله گفت بهت صبحهاچای کمرنگ بانان بدم ودوست داشتی . دراین روزدکتررفتیم چون بدنت دونه پاشیده بودوخانم دکتربهت بیسکوئیت دادازدست خانم دکتربیسکوئیت رانگرفتی اماوقتی به من دادومن بیسکوئیت رابه دستت دادم خوشت آمدوبیسکوئیت راخوردی اولین باربودکه بیسکوئیت مادرمیخوردی.  92/7/17 :  یکی دیگرازکارهای جدیدت این بودکه گفتم نوژان کجابریم: ددر نوژان چی کارکرده : اه  92/7/20:   بازهم درحال یادگی...
12 آبان 1392

شمال

روز92/8/2رفتیم نوشهرویلای عمه گیتی. روزاول هوابارانی بودومانتونستیم جایی بریم . روزدوم هم که هواابری بودفقط توانستیم بریم لب دریا. دریاطوفانی بودوخطرناک .به محض  اینکه رسیدیم دریاخوابت گرفت وشروع کزدی به غرزدن وبالاخره خوابیدی.   خواب نازخانم بزرگ ...
9 آبان 1392

سومین وچهارمین مروارید

روز92/8/2وقتی شمال بودیم متوجه شدم که مرواریدهای سوم وچهارمت هم درآمده. وقتی متوجه شدم که میخواستی داروبخوری خوابوندمت تادارورابریزم توی دهانت  که دیدم مرواریدهای خوشگلت درآمده. مدتهابودکه همه چیزرابه دندان میکشیدی تااینکه بالاخره مرواریدهای سفیدت نمایان شد. ازاینکه مرواریدهایت درآمده بودومن متوجه نشده بودم خیلی ناراحت بودم چون سرگرم عروسی خاله ملینابودم . دوست داشتم گریه کنم ازاینکه مادربی فکری بودم ومتوجه نشده بودم که چه موقع مرواریدهای خوشگلت درآمده. مرواریدهای نازت مبارک ...
9 آبان 1392

نوژان وشیطنت هایش

دخترگل مامان هرروزشیطون تروباهوش ترازقبل میشه. مدتی است که هرچیزی رامی گیری تابلندشوی.ازمبل گرفته تاتلویزیون. وقتی می روم آشپزخانه مثل بچه گربه چهاردست وپامیایی دنبالم وبامشمعی که دورریشه های فرش آشپزخانه کشیده ایم بازی می کنی. چندباری هم وقتی که بلند شدی دستت راول می کردی  وبرای چندثانیه ایستادی .  روزی که گوشت راسوراخ کردیم شب گوشواره ازگوشت درآمدداشتم لباست راعوض می کردم که گوشواره درآمد. خانمی که گوشت راسوراخ کرده بودگفته بودبانخ وسوزن دوباره گوشت رانخ بیاندازیم تاسوراخ گوش بسته نشودولی توآنقدرگریه کردی که عزیزنتوانست این کارراانجام دهدمن هم وقتی دیدم خیلی داری بی تابی می کنی گفتم بگذاریدبسته شودچندروزدیگرمی برم گوشش ر...
28 مهر 1392

گوشواره

امشب بعدازمدتهاتصمیم گیری برسراینکه گوشت راسوراخ بکنیم یانکنیم بالاخره سوراخ کردیم. عمه پروانه همش میگفت گوشش راسوراخ کنین  وشب عیدقربان این کارراانجام بدین. خاله ویداپریروزگوش آوانوه اش راسوراخ کرده بودومیگفت بگذاربزرگ بشه بعدااینکارراانجام بده چون وقتی آواهمسن توبوده خیلی گریه کرده بودوبالاوپایین گوشش راسوراخ کرده بودن امامن وسوسه شده بودکه گوشت راسوراخ کنم ازطرفی هم می ترسیدم خیلی گریه کنی و سرماهم خورده بودی بیشترازحرفهای خاله ویداترسیده بودم. بابایی هم موافق نبودمیگفت بگذاربزرگ بشه بعدااین کارراانجام بده. امامن وسوسه شده بودم وبالاخره این کارراانجام دادم . خوشبختانه برخلاف ترسی که داشتم خیلی گریه نکردی .   ق...
23 مهر 1392