مدتهاست که نتونستم بیام وبت روآپ کنم اول اینکه توبزرگترشدی ومن واقعافرصت نمی کنم که بیام پای نت ودوم اینکه داری صاحب خواهرکوچولومیشی واوضاع منم زیادخوب نیست به همین خاطرنتونستم بیام وامشب تصمیم گرفتم بعدازمدتهابیام ووبت رواپ کنم . 

دخترنازم نوروز95رورفتیم اهوازوکلی بهمون خوش گذشت وتواصلااذیت نکردی ودخترخیلی خوبی بودی .

توی عکسهاهم ژست هامال خودته واینکه اصلاحاضرنبودی کفش بپوشی ودمپایی برات راحت تربودمنم اذیتت نمی کردم وراحت گذاشته بودم.

 

مسیراهوازبه شوشتر

 

 

 

 

سازه های آبی شوشتر

 

 

تالاب شادگان 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

دزفول 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

بستنی شادتوی اهوازهم پیدامیشه 

 

 

 
پل کارون 
 
 
 
 
 
 
 
 
شوش متاسفانه مکان تاریخی روفراموش کردم شایدهم جغازنبیل بود
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
شوش  مکان تاریخی روفراموش کردم
 
 
 
 
 
 
 



[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 14 مرداد 1395 | 23:33 | نویسنده : مامان ندا |

امسال هم باغ عمه گیتی دعوت داشتیم وبه توخیلی خوش گذشت نسبت به پارسال بزرگترشده بودی ودائماتوی حیاط آتش باز یمیکردی ودوست داشتی مثل بقیه ترقه بندازی .

من خودم ازاین صداهاخوشم نمی اومدوتوی خونه بودم وولی بابامواظبت بود.

ازت زیادعکس ندارم چون اصلانذاشتی عکس بگیرم.

 

اینم کیان زن عمو




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | 18:09 | نویسنده : مامان ندا |

مدتهاست که نمی تونم بیام نت وبرات ازکودکی ات بنویسم چون اصلافرصت این کارراندارم به همین خاطرهمیشه عقب می مونم ودیگه یادم نیست که چه کارهایی انجام میدی.

عاشق شبکه پویاهستی ودوست داری این شبکه راببینی

دائمادوست داری که یک نفرباهات بازی کنی واصلاحوصله تنهایی رونداری بازم خوبه باآویسابازی میکنی وبه من تاحدودی کمترگیرمیدی . ان شالله بعدازعیدمیذارمت مهدتادیگه حوصله ات سرنره 

روزهای برفی  وبرف بازی 

 

 

 

تولدآویساتورستوران ایتالیایی که واقعاغذای خوشمزه ای داشت مخصوصاسوپش 

 

اینم زست هایی که خودت می گیری 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 26 اسفند 1394 | 18:05 | نویسنده : مامان ندا |

 

پرنسسم  تولدت مبارک

انگارهمین دیروزبودکه به دنیااومدی به سرعت برق وباداین سال سپری شد.

ماشالله خیلی خیلی شیطون هستی ومن روواقعاکلافه میکنی هم اذیت م یکنی هم حرف شنوی نداری اصلاوابدا. کلی بلبل زبونی میکنی وحرفهایی میزنی که آدم شاخ درمیاره البته یادم نیست که چه حرفهایی زدی چون هرروزحرفهای جدیدی میزنی که مارومتعجب میکنی .

امسال قصدداشتم که تولدخودمون یبگیرم به همین خاطراصلاتم سفارش ندادم وفهمیدم که بدون تم هم میتونم برات تولدبگیرم . 

روزی که رفتم برات بادکنک بخرم یه دستمال کاغذی دیدم که ابی بودازش خوشم اومدتصمیم گرفتم وسایلت هم آبی باشه .

باوجوداینکه تولدت خودمونی بودوکم مهمان داشتیم باوجودآویسابه توخیلی خوش گذشت .

وقتی رفته بودیم کیک بخریم هرکیکی روکه اویسامیخواست توهم میگفتی منم همون رومیخوام . ازقنادی هم برای خودت کل یلواشک خریدی . 

روی کیکت تکه های ماهی بودتوفکرکردی پاستیله وشروع کردی به خوردنش البته منم همین فکروکرده بودولی ماهی هاپلاستیکی بودن.

انتخاب شمع هاهم به عهده آویسابود.

حالابریم سراغ عکسهای تولدپرنسسم  :

ساعت 10صبح لحظه تولد1391

ساعت 10صبح یکسالگی 1392

ساعت 10صبح دوسالگی 1393

ساعت 10صبح سه سالگی 1394

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

میزشام 

چیکن تندوری وکوفته وسوپ که عکسش نیست 

خورش به 

چیکن تندوری 

کرم شیروزله بلوبری 

سالاد

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 13 اسفند 1394 | 0:23 | نویسنده : مامان ندا |

دخترنازوقشنگ من ، اول ازانتخاب این  نام برای ماه 34و35زندگیت بگم که گاهی برای اینکه خودت رولوس کنی میگی من نی نی ام وچهاردست وپامیایی طرف من 

چیزی به پایان 2سالگی ات نمانده وروزبه روزکه بزرگ ترشدی شیطنت هاوبازیگوشی هایت هم بیشترشد.

اصلانمی تونم کنترل کنم به هیچ عنوان به حرف گوش نمیدی وخیلی لجبازهستی هرچیزی راکه بخواهی بایدهمان لحظه برایت فراهم باشد. اگرازمن چیزی بخواهی ومن دستم بندباشدیاحوصله بلندشدن نداشته باشم وازبابابخواهم که کارت راراه بیندازدکلی دعوامیکنی که توومن بایدخودم بلندشم وکارت روانجام بدم.

ازپاییزخواستم بذارم مهدکودک تاهم کمی ازمن جدابشی وهم اینکه لجبازی ات کمتربشه مهدخوب پیدانکردم ویک مهدهم گفت بذاربرای بعدازعیدوچون هواسردبودباباهم میگفت نمیخوادبذاری، میره مهدوهزارجورمریضی میگره منم ازترسم هیچی نگفتم . آخه هرکاری راکه بابابگه که نبایدبرای توانجام بدیم ومن بخوام انجام بدم حتمایک اتفاقی میفته به همین خاطرمنم منصرف شدم.

شبهاساعت12شب میخوابی و8صبح بیدارمی شی اصلابعدازظهرهانمی خوابی . تازه وقتی ساعت 12میگم بیابخواب میگی برای چی بایدبخوام من حوصله ام سررفته میخوام بازی کنم.

بیشتردوست داری بازی های هیجانی داشته باشی نه یادگرفتنی مثل نقاشی وکاردستی اگرهم بخواهیم این کاروانجام بدیم زودحوصله ات سرمیره.

عاشق تاب بازی ولگوهستی .

تاعدد24بلدی بشماری .

باآویساخوب بازی می کی البته گاهی اوقات خودت هم تنهایی خاله بازی یالگوبازی می کنی .

عاشق خیار، نارنگی، آدامس ، سیرابی ، قارچ وگوشت هستی . 

پفک وپفیلاوکیک وبیسکوئیت نمیدم میگم اینهاآشغاله وتویادگرفتی میگی اینا اشغاله منکه نمیخوره من فقط آدامس وپاستیل میخورم.

خوشبختانه اهل خوردن تنقلات بی ارزش نیستی .

چون آویسامشق می نویسه توهم صداگشی روخوب بلدی وهرچیزی راکه میخواهی بگی برایم بخش می کنی مثلا کفش ، نقره ای ، بادکنک وهرچیزدیگه را.

آویسابعضی ازوسایلش راازتوقایم میکنه ومیگه شخصیه توهم یادگرفتی میگی شخصیه.

وقتی غذایت رامیخوری میگی بیاقدبگیریم ببین من ازتوبلندترم چون خوب غذاخوردم البته غذاخوردنت هم تعریفی نداره ومثل جوجه شدی .

حالابریم سراغ عکسهای این ماهت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 19 دی 1394 | 21:19 | نویسنده : مامان ندا |

سومین یلدای زندگیمون روبانوژان ومهمونهای عزیزمون گذروندیم شب خیلی خوبی بودوکلی خوش گذشت ازپیرانشهرمهمون عزیزی داشتیم خاله جمیله وکا ک حسام ، مامان پری  ،خانواده عمومهدی وخانواده عمه فریبا

به توازهمه بیشترخوش گذشت چون باآویساویگانه کلی بازی کردی

شام هم خورش فسنجان، زرشک پلوبامرغ، آش دوغ داشتیم که متاسفانه عکس یندارم .

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 6 دی 1394 | 14:27 | نویسنده : مامان ندا |

دخترنازمامان چیزی به سه سالگیت نمونده ماشالله هرروزبزرگ تروشیطون تروالبته زبون درازترمی شی .

زندگی مامان خیلی دوستت دارم

توتمام دنیای من وباباهستی. مثل آیه ای ازقرآن معصوم وزلال هستی . وقتی که خونهنباشی انگاری خونه جهنمه .

وقتهایی که دعوات می کنم وتوناراحت میشی مثل ادم بزرگهابهت برمیخوره که دعوامیکنم انگاری غرورت راشکستم مخصوصااگرجلوی دیگران باشه که بیشترناراحت میشینی ومنم خیلی ناراحت میشم که دعوات کردم ولی چاره ای ندارم گاهی اوقات خیلی اذیت می کنی .

حرفهایی می زنی که ادم شاخ درمیاره متاسفانه یادم نمیمونه که برات بنویسم

خیلی لجبازهستی وبایدحرف حرف خودت باشه

به برنامه پویاخیلی علاقه نشون میدی مخصوصابرنامه موزی ومازی وشعرهای برنامه شبکه پویارودوست داری . یک سی داری به اسم فینگیلی وجینگیلی که اونم دوست داری ولی زیادبرات نمیذارم که به سی دی اعتیادپیدانکنی

وقتی برنامه پویارومی بینی ازروی عکسهامیتونی تشخیص بدی که الان نوبت برنامه چیه

غذاخوردنت که اصلاتعریفی نداره منم دیگه مثل قبل حوصله ندارم که به خوردوخوراکت برسم چون تواصلابه حرف گوش نمیکنی ومنم مجبورم جیغ ودادکنم

چندروزپیش جلوی عزیزدرازکشیدی وخواستی باگوشی آنابازی کنی به عزیزگفتی عزیزببخشیددرازکشیدم.

جدیدامثل حسنی شدی وزیادعلاقه ای برای رفتن به حمام نداری نمی دونم شایدچون هواسرده وتودیگه نمیتونی آب بازی کنی منم کلی شعرحسنی روبرات میخونم وتومیخندی ومیایی حمام

شبهاموقع خواب بایدقصه شنگول ومنگول، قصه به دنیااومدنت که به بیمارستان معروفه ، چوپان دروغگو، سنجاب کوچولوروبخونم تابخوابی.

صبحهابین ساعت7-9ازخواب بیدارمیشی وساعت12شب به زورمی خوابی . صبحهاهم برای اینکه من رابیدارکنی میگی مامان صبح بخیربیدارشوصبح شده دیگه منم باکلی غرغربیدارمیشم آخه شبهاتاساعت2بیدارم وخوابم نمی بره.

هنوزم وابستگی ات به من زیاده واصلاکم نشده خواستم بذارم مهدکه دیدم هواسرده ونگذاشتم.

حتی وقتی میخواهی برنامه کودک هم ببینی میگی من بایدباشم. یاوقتی میری طبقه بالابایدمن راهم باخودت ببری بالاوگرنه صددفعه  پله هارابالاوپایین می کنی تامن هم برم.

 

 

 

 

اینجاواقعاخوابت برده بود

 

مشغول تراش کردن مدادهایت

 

این نقاشی هاراهم خودت کشیدی خورشیدوبقیه

 

 

دست وپا، موودکمه های ادم برفی روخودت گذاشتی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

تولدبابایی

 

 

دلم میخواست کیک تولدروتوانتخاب کنی وقتی انتخاب کردی خیلی کوچولوبودوکلی عروسک روش داشت نخریدم ولی بعداپشیمون شدم که چراکیک رابه سلیقه تونخریدم

 

 

 

 

 

اینجاهم بعدازاینه سی دی نگاه کردی روی صندلی خوابت برده بوددیم که بی سروصداشدی نگوخوابت برده بود

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : پنجشنبه 12 آذر 1394 | 1:21 | نویسنده : مامان ندا |

دخترنازم 32ماهگیشوروهم تموم کرد.

عروسک نازم رفتارت نسبت به ماه قبل بهترشده وکمتربهانه گیری می کنی البته همچنان باقی است اماتوفصل تابستون باآویسابیشترسرگرم بودی وکمتربامن کارداشتی . صبح زودساعت7-8ازخواب بیدارمیشدی ومیخواستی بری طبقه بالاکه بااویسابازی کنی . خوشبختانه باآویساخوب بازی می کنی البته مثل همه بچه هاباهم دعوامیکنیدوهمدیگررومیزنید.

بعدازظهرهانمیخوابی من به زورتورومیخوابونم که کمتراذیت کنی.

زیادنمی تونم کیان تپلی روبغل کنم چون حسودی میکنی .

برات شبکه پویارومیذارم وبرنامه نگاه میکنی البته میگی بایدمنم بیام تاباهم نگاه کنیم.

برنامه خان باباازشبکه استانی قزوین روخیلی دوست داری . برنامه های شبکه جم جونیوررودوست نداری . برنامه های شبکه ترک روهم گاهی نگاه میکنی گاهی نگاه نمیکنی . وای به اینکه ازیک برنامه ای خوشت بیاددیگه ول کن نیستی ومن نمی دونم چطوری بایدبرات توضیح بدم که این برنامه تموم شده وبایدبرنامه دیگه نگاه کنی واین من نیستم که برنامه میذارم.

به خاطرکارهای خونه اصلافرصت نمی کنم باهات بازی کنم ووقتی هم که بازی می کنم زودخسته میشم . خوب من نمی تونم مثل آویساباتوبازی کنم.

مدتیه مثل حسنی شدی وزیادعلاقه ای به امدن حمام نداری چون دیگه مثل تابستون نمی تونی بیایی وساعت هاآب بازی کنی ومن مجبورم به خاطرسرماتوروزودحمام کنم.

غذاخوردنت خوبه ومن راضی هستم البته همیشه خوب نمی خوری ولی بهترمیخوری . لبنیات اصلادوست نداری مخصوصاشیروماست به زوربهت شیرمیدم.

دوباره سرماخوردی وچندباردارودادم وقتی خوب نشدی دکترت گفت نمیخواداذیتش کنی بایدهمش آنتی بیوتیک بدی که اونم براش خوب نیست وبیخیال شو.

عاشق خوردن ادامس وشکلات هستی گرچه من اصلابرات نمیخرم واین دیگران هستن که میخرن ومن نگران دندونهای پوسیده ات هستم.

گاهی دوست داری چیپس وپفک بخوری کلاشایدتاالان دوسه تادونه خوردی ومن بهت یاددادم که اینهاآشغال هستن وپیشی وهاپوتوش جیش کردن . سعی می کنم خوراکی های مقوی بهت بدم مثل خکشبار، میوه جات

عاشق ماکارانی ، زیتون ، پسته ، خیار، نارنگی، لیموشیرین هستی.

نان رازیادنمیخوری مگراینکه همان موقع تازه خریده باشیم وچندتکه نان بخوری.گاهی هم نان راتکه تکه میکنی وباسوپ میخوری که عاشق این مدلی خوردنتم

حرفهای بزرگترازخودت میزنی که من شاخ درمیارم که تواین حرفهاروزدی.

«قدربرای هرچیزی میپرسی چراکه آدم رودیوانه میکنی البته این حق طبیعیهخ توست که سوال کنی ولی گاهی بیخودی وبرای اینکه منواذیت کنی میگی چرا

مثلاوقتی من داشتم ضرفهارومی شستم اومدی گفتی توچراظرف میشوری بذارزن عموشیرین بشوره

وقتی عمه هات یامادربزرگت میگه بروخونتون مثلاکشمش یاچیزدیگه ای بیارمیگی مانداریم یاوقتی میگن مامیخواهیم بیاییم خونتون ومانباشیم وبخواهیم جایی بریم میگی ماکه خونه نیستیم داریم میریم دکترکسی خونه نیست.

وقتی نخواهی چیزی رابخوری بابازی کردن چشابسته قاشقم پره خالیه غذارومیخوری

هرچی دعوات کردم توهم یادگرفتی ومیگی مگه نمی فهمی چی میگم،باادب باش ،بفهم بابزرگترازخودت درست صحبت کن، مگه توتربیت نداری. حرف دهنتوبفهم

بهت گفتم تامن اجازه ندم حق نداری جایی بری میگی خودم اجازه میدم

اگرچیزی که نبایدبخرم رابخواهی ومن نخرم میگم پول ندارم میگی خوب خودم پول دارم میخرم

وقتی برنامه کودک نگاه میکنی میگی خوراکی بیار.

آنارفت استانبول وکلی برات لباس خریدولی توفقط ازش آدامس ومسواک خواسته بودی که اونهاروهم برات خریده بودماهم میخواستیم بریم ولی ازاونجایی که توهمیشه اذیت میکنی پشیمون شدیم وتصمیم گرفتیم تاتوکمی بزرگ بشی بعدابریم.

ایام ماه محرم باآنامیرفتی حسینیه وکلی بهت خوش میگذشت.

 

 

 

 

 

 

 

صبحانه موردعلاقه ات که فقط سفیده میخوری وشیرراهم به زوروباکلی بازی

وخوراکیهایی که موقع برنامه میخوری

 


 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 6 آبان 1394 | 16:11 | نویسنده : مامان ندا |

چیززیادی ازلحظه هایی که باهم هستیم  یادم نمیمونه چون دائمادرحال لجبازی هستی ومن اصلافرصت نمی کنم که بنویسم

حرفهای قلمبه سلمبه زیادمیزنی مثلاانگشترهای آناروگم کرده بودی وبه آنامیگفتی والله من یادم  نمیادکجاگذاشتم وخیلی حرفهای دیگه

مردادماه بازم رفتیم شمال وبه توخیلی خوش گذشت .وقتی سوارقایق شدیم توخیلی ترسیده بودی وهمش سرت پایین بودومیگفتی من نمیخوام من آلوچه میخوام فکرکنم ازترس هزیون میگفتی البته شایدچون عمه گیتی انجیردستش بودفکرکرده بودی آلوچه است

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

عروسی توی باغ

 

 

تولدمامانی توی باغ

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 24 شهريور 1394 | 0:45 | نویسنده : مامان ندا |

درایام عیدفطرسفری داشتیم به شهرزیبای ارومیه وپیرانشهر.

خیلی خوش گذشت مخصوصابه توکه کلی بابچه هابازی میکردی ودیگه ازوسواسی منم خبری نبودوتوهرکاری دلت میخواست انجام دادی

پیرانشهرمهمان دوستان کردزبان بودیم که خیلی مهمون نوازومهربون بودن این دومین باری بودکه باهاشون اشنامیشدیم . یکبار تعطیلات عیداومده  بودن خونه آناوبعدازاون هم مارفتیم پیرانشهرخونشون.

باوجوداینکه ازنظرمذهب وزبان باماخیلی فرق داشتن ولی انسانهای بسیارشریف وخونگرمی بودن .

ازوقتی رسیدیم ارومیه همش میگفتی بریم کومارولی وقتی بارسادوست شدی کوماریادت رفت .

مرزسروارومیه

 

 

روستایی درارومیه

 

 

باغهای پرازمیوه ارومیه که گیلاس ، آلبالو، سیب، هلو، زردآلووخیارداشت که همه خوشمزه وبی نظیربودن که مااصلااینجاازاین میوه هانمیخوریم به خاطرطعم وبوی بینظیرشون

 

 

 

 

 

اینجایک دفعه افتادی داخل گودال وکلی هم خوشت اومده بود

 

 

فرارازعکس گرفتن کلاباعکس گرفتن مشکل داری وهمش غرمیزنی

 

 

 

نوژان ومیوه موردعلاقه ات خیارکه فکرکنم 8تایی خوردی

 

پیرانشهربا غ پدربزرگ رومینا

بازم غر میزنی که چراعکس میندازم توفرارمیکردی ومنم عکس مینداختم

 

 

 

 

 

 

اینم کومارجون

 

 

 

 

 

 

 

جاتون خالی هندونه وچایی روی هیزم ساعت 9شب ولی هواهنوزروشن بودوبرای من تعجب آور


 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 19 مرداد 1394 | 0:09 | نویسنده : مامان ندا |

ای عزیزترین عمروجون من 30ماهگیت مبارک

30ماهگی تومصادف بابه دنیااومدن کیان کوچولو بود.

تولدش خیلی غیرمنتظره بودچون یک ماه زودتربه دنیااومدولی خوشبختانه سالم بودواحتیاجی به دستگاه نداشت . من بهش میگم نخودچی آخه خیلی کوچولوست ومن خیلی دوستش دارم البته توحسادت میکنی وزن  این نخودچی ماهم 2350بود. پاهاش اندازه یک بندانگشته .

چه زودگذشت وبزرگ شدی برای خودت خانومی میشی .

ماشالله وهزارماشالله خیلی خیلی شیطون هستی اصلانمیتونم کنترلت کنم . به خاطروجودآویساکه تابستونه ومدرسه نمیره صبحهاتاچشمهایت رابازمیکنی سریع میخواهی بری طبقه بالاوبااون بازی کنی .

خیلی باهم بازی میکنین والبته د عواهم میکنیدروزی هزارباراین پله هاروبالاوپایین میکنی هرچی بهت میگم دمپایی بپوش اصلابه حرفهایم گوش نمیکنی

دوباره رفتم مشاوره چون واقعانمیدونم درقبال بعضی ازکارهایی که میکنی باهات چطوری رفتارکنم چون کاملاخودسروخودرای هست یاصلابه حرف گوش نمیدی . روشهای مشاوردرباره حمام کردنت اثرداشت وخوب بودالبته چون بیشتروقتت راباآویسامیگذرانی بامن کمتردعوایت میشود

غذاخوردن وخوابیدنت خیلی بدشده اصلاخوب غذانمیخوری صبحانه که فقط سفیده تخم مرغ میخوری .

خودت شلواروشورتت رامیپوشی . مسواک میزنی البته خمیردندان راتف میکنی بیرون .

برای دستشوی رفتن اصلاباهات مشکلی ندارم وخیلی خوب همکاری میکنی ودیگه خیلی وقته جاتوشبهاخیس نمیکنی البته دوسه باربیشتربعدازپوشک گرفتن جایت راخیس نکردی.

متاسفانه ومتاسفانه چندکلمه زشت یادگرفتی هرکاری میکنم که تکرارنکنی نمیشه.

عاشق ادامس خوردن شدی وباعموعلی بابای اویسامیری مغازشون تاآدامس برداری هرچی هم میگویم کسی به حرفهایم اهمیتی نمیدهد. یاادامس راقورت میدی یابه همه جامیمالی ودوباره میگذاری دهانت . البته زن عموشیرین گفت دکترمیگفت قورت دادن آدامس توسط بچه هاهیچ مشکلی ایجادنمیکنه واینکه میگویندبه روده میچسبه اشتباهه .

اینم ادامسی که توی دستت میچرخه ومیگی دارم توپ درست میکنم

 

سفره افطاری من بادخترم

اینم کارهرروزته که میری توی کمدلباسهایت واینطور یمیکنی

 

 

 

 

 

کاشکی همیشه اینطوری خانوم باشی

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 14 مرداد 1394 | 0:55 | نویسنده : مامان ندا |

صبحهاازساعت 6تا8ازخواب بیدارمیشی وسریع میخواهی بری بالاچون آویسااونجاست وراحت میتونی باهاش بازی کنی

صبحانه ات راخورده یانخورده میدوی بالاوباآویسابازی میکنی ازطرفی خوشحالم که کمترروی اعصاب من میری ولی ازطرفی دیگه سمت من نمیایی وهمش بالایی

غذاخوردنت اصلاتعریف نداره شایدچون وقتی میری بالاتنقلات مثل پف فیل وشکلات وخیارو...میخوری . البته اگرخودمن باشم که به هیچ عنوان بهت تنقلات نمیدهم . خودم برات توی خونه پف فیل درست میکنم که صدالبته ازبیرون خوشمزه تره .

بالبنیات میونه ای نداری به زوراگرکمی شیربخوری ..

کلی بلبل زبونی میکنی .

باعروسکات بازی میکنی وحرف میزنی هرکاری که آویسامیکنه توهم تکرارمیکنی .

به یمن خوردن شکلات زیادفکرکنم دندونت پوسیده چون وقتی شکلات یاشیرینی میخوری دندونات دردمیگیره مسواک هم نمیزنی

پشت دراتاق خوابیده بودم ونمیگذاشتم تاتوهم بری بیرون میخواستم بخوابونمت توهم گریه میکردی میگفتی پس بابامیخوادبیادتوازکجابیادتودربسته است که .

میگفتی ایشالله اویساخاله نداشته باشه میگفتم خاله اویساکه عمه گییته.

وقتی برنامه کودک میبینی که بچه هاش توش شرکت کردن همش میگی منم میبر اونجاپس کی میبری . الان بریم.

عاشق کتلت  ،کباب تابه ای ، کباب ، جوجه کباب ،ماکارانی، بستنی، خیار، شکلات هستی

روزچهارشنبه 6اردیبهشت ماه ازساعت 6صبح ازخواب بیدارشده بودی ومیخواستی بری طبقه بالاهرکاری میکردم که بابانبرت بالاهمش گریه میکردی ومنم نمیخواستم اون ساعت بری بالا. خلاصه کلی گریه میکردی وغرمیزدی .گفتی گرسنمه رفتم تابرات تخم مرغ بپزم توی اشپزخونه بودم که دیدم داری بازم غرمیزنی گفتم نوژان بلندمیشم میزنمتاگفتی توچیکارداری من دارم بابام حرف میزنم باتوکارندارم توی اون حال عصبانیت مرده بودم ازخنده

 

 

 

 

 

 

اینجاگفتی برودوربینوبیارمن غذامیخورم عکس بنداز

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

توی عکس ادکلن زدنت هم معلومه

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 2 تير 1394 | 16:07 | نویسنده : مامان ندا |

روزنیمه شعبان رفتیم شمال خونه خاله بهناز.

کلی بهت خوش گذشت مخصوصاتوی دریاچون بدون محدودیت من آب بازی وشن بازی وسنگ بازی میکردی . چون دریاتمیزبودومن دیگه وسواس نداشتم که توکثیف بشی

سرسطل شن بازی همش باهیراددعواتون میشدوتوهم همیشه زورمیگفتی چون مال توبودبه هیرادنمیدادی

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 30 خرداد 1394 | 18:57 | نویسنده : مامان ندا |

روز19اردی بهشت رفتیم بیرون شام کلی اذیت کردی ومثل همیشه عاشق کبابی وکبابت روخوردی وقتی میخواستیم ازرستوران بیاییم بیرون خوردی زمین منم بردم دستهایت رابشورم که یک دفعه اب داغ بازشدودستهایت سوخت وکلی گریه کردی منم سریع نمک زدم تاطاول نزنه . توی ماشین دستهایت رانشون میدادی ومیگفتی ببین دستاموسوخته بدبخت شدم

24اردیبهشت  قیچی روازدست من گرفتی گفتی یک وقت قیچی رومیزنی به دستت واونوقت میگی ببین بیچاره شدم.

تابابابه گوشی من دست میزنه میگی دست نزن گوشی مامانمه منم کلی ذوق میکنم.

خیلی مهربون وحرف گوش کن شدی ومنم یک هفته ای است دیگه سرت دادنمیزنم اخه خیلی وقتامنوخسته میکنی هرچی میگم گوش نمی کنی منم دادمیزنم. وقتی کاردارم میای میگی ظرف نشوربیابریم اتاق منم میگم نوژان الان کاردارم . میگی خوب الان کارنکن اول بریم اتاق بازی کنیم بعدش بیاظرف بشور.

یااگرنذاری کاری انجام بدم میگی نکن بذاربابابیادانجام بده.

انقدرباهات مثل ادم بزرگاصحبت کردم مثلاببین نوزان گوش وقتی میریم جیش کنیم بایدبعدش شورت وشلوارمون روبپوشیم. یامثلاداری خرابکاری میکنی منم میگم اول گوش کن ببین چی میگم بعدبروهرکاری میخواهی بکنی بکن توهم همین حرفهاروتحویلم میدی.

عاشق کباب وگوشت قلقلی وماکارانی وخیارهستی بستنی پاستیل هم به تازگی اضافه شده البته قبلاپاستیل هم میخوردی ولی باشروع فصل تابستون واینکه کمترلبنیات مصرف میکنی روزی دوتابستنی میدم که بخوری.

اگرچیزی رودوست نداشته باشی وبخوام بهت بدم میگی نمیخورم بهت میگم اول بخورببین اگرخوشت نیومدبعدنخورتوهم عین همین جمله روموقعی که من چیزی نخواهم بخورم میگی میگی اول بخورببین اگرخوشت نیومدنخور

میگی آنای منه.

وقتی جیش داری یااه داری زودمیگی جیش دارم اه دارم البته گاهی کلی منوسرکارمیذاری ومنم چاره ای ندارم باسازتوبرقصم.

عاشق عروسک خرسی ات هستی وکلی باهاش بازی میکنی.

باعروسکهات خیلی خوب بازی میکنی میگی  : جان جان مامانی، این نی نی گشنشه ، داره گریه میکنه، توروصدامیکنه

وقتی سوارماشین بابامیشیم من بایدبرم به قول توعبق بشینم اجازه نمیدی برم جلوبشینم

توباغ بابابزرگ چندتاتوله سگ هست دوست داری بری اوناروببینی.

والبته یه گاوبابابزرگ تازه گوساله دارشده رفتی ونازش کردی اصلاهم نترسیدی بعدش میگفتی ببین منونازکرد.

کلی منوبوسه بارون میکنی کش موهاموبازمیکنی میگی بذارموهاتوببافم

بامن وبابامیایی باشگاه وکلی ازوسیله ابالاوپایین میری میگی دارم ورزش میکنم.

دوتاعروسکم داری که من یکی روموهاشوکندم وکچل شده اخه همش موهای این عروسکایاکنده میشدیاهمش توی دستت بودمنم برای راحتی کچلشون کردم یکیشون بزرگه یکیشون کوچیکه خیلی دوستشون داری یک شب که داشتی باهاشون میخوابیدی  دیدم خوابت برده منم ازروی تخت انداختم پایین تاراحت تربخوابی که یک دفعه بیدارشدی وفهمیدی که عروسکت روازتخت انداختم پایین کلی گریه کردی که چرابچموانداختی به زروساکتت کردم

بیشترین سهم بوسه هامال منه گاهی برای اینکه شوخی کنی وقتی بوست میکنم پاکشون میکنی ومیگی پاکش کردم وقتی میبینی ناراحت میشم دوباره میخواهی که بوست کنم ومیگی دیگه پاک نمیکنم.

یک روزروی قصری ات نشسته بودیواویساهم اونجابودمیگفتی : آویساکه نمیتونه اینجابشینه اون بزرگه من کوچولوام اگراون بشینه صندلی میشکنه بعدمن روی چی بشینم.

یاابوالفضل: یاآبولفضل

 

روزی صدباراین پله هاروبالاوپایین می کنی ومیری خونه مامان پری . باآویساگاهی بازی می کنین وگاهی دعوامیکنین . نقاشی میکشین ، خاله بازی میکنین ، کامپیوترنگاه میکنین وبرنامه کودک

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 17 خرداد 1394 | 16:35 | نویسنده : مامان ندا |

روزجمعه اول خردادماه به همراه بابابزرگ ومامان پری وآنارفتیم دشت لارنزدیکی پلور.

البته اول تصمیم نداشتیم بریم لارقراربودبریم اطراف پلوررابگردیم وبابامیگفت بریم لاسم که خیلی قشنگه ولی به نظرمن اصلاقشنگ نبودچون قبلایکباررفته بودیم ومن خوشم نیومده بود. دوست داشتم بریم لارکه قبلارفته بودم ولی ازیک مسیردیگه این بارمیخواستم ازمسیرپلوربرم لار.که همگی تصمیم گرفتن که بریم لار.

کلی خوش گذشت وتوبازی کردی. همش سنگ هاروجمع میکردی وپرت میکردی داخل رودخونه البته من زیادنتونستم استراحت کنم یاآنایامن همش حواسمون به توبودتایک وقت خدانکرده نیفتی توی رودخانه . اصلاهم حاضرنبودی بیایی بشینی . بهت گفتم بیابریم کوه توی مسیرهرچی سنگ بودجمع میکردی میگفتم جمع نکن میگفتی استفاده کنیم ازسنگ بعدبریم خوب .

توی ماشین هم دائماکنسول ماشین روبازمیکردی وبالشت رامیذاشتی پشتت ونمیگذاشتی من بنشینم میگفتی خوب من میخوام بشینم خوابم میاد

یک جایی من پیاده شدم تاتودرست بشینی ومن هم بتونم بشینم آخه اونطوری کمرم دردمیکرد.باباکمی ماشین راجلوتربردآنابهت گفته بودببین مامانت موندتاموش بخوره گفتی : نه داره باباباخوبی میاداوناهاش

خوبیش به این بودکه هواهنوزخیلی گرم نشده بودچون هوای دشت لارروزهاخیلی گرمه وآدم رومیسوزونه وشبهاهم ازسرمایخ میکنی . چون برات ضدآفتاب نزده بودم پشت گردنت سوخته بود. حالاخوبه لباس استین بلندتنت کرده بودم تابیشتربدنت نسوزه . توی راه هم کلی آویشن کندیم

درآخرهم یک همبازی به اسم مهرادپیداکردی کمی بااون سنگ باز یکردی وسواراسکوترش شدی.

لباسهایت هم آنقدرکثیف بودن که اصلانمیذاشتی عوضشون کنم .

اینم عکسای خوشگل دشت لار

 

 

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 2 خرداد 1394 | 18:36 | نویسنده : مامان ندا |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 10 صفحه بعد